چه اتفاق های خاصی واسه آدم میافته.....
من که فکر می کردم هیچ وقت ازدواج نمیکنم...
حالا افتادم تو دام عشق...
چه شیرین هستش وقتی بدونی ۵ سال بخاطرت صبر کرده هیچی نگفته چون میترسیده جواب نه بشنوه...
چقد خوبه وقتی می فهمی یکی انقد دوست داره که نمیگه دوست داره
عاشقی خیلی خوبه....اعتراف میکنم خوبه..عالیه...شیرین...جذاب..وقتی بخاطرش یادت میره چیکار میخواستی بکنی..وقتی بخاطرش غذا هم از گلوت پایین نمیره...
حس خوبیه وقتی شبا خوابت نمیبره...
خوابت نمیبره تا واست قصه بگه...اوهوم.....
چی بودیم چی شدیم...
از کجا شروع شد
از یه تشکر خشک و خالی......و از یه قابلی نداشت![]()
۹ روز دیگه اگه اشتباه نکنم روز مادر هستش بیایید بریم دست مامانامونو ببوسیم و بگیم چقد خوبه که هنوزم سایه ت بالا سرمه....اگر پدرم پیشم نیست اما مامانم هست که حس کنم تنها نیستم..![]()
میدونی چیه مامانا فقط یه بچه خوب میخوان احتیاجی به کادو نیست فقط راضی نگهشون دارید...
مامانی روزت مبارک
بوس بوس![]()
ما دو تا انتخواب داریم
برگردیم و رویا ببینیم
یا بیدار بشیم و رویاهامون رو دنبال کنیم....
انتخاب با شماست
بازم تولدمه به یاد اون روزا اومدم
راستی تولدم مبارک
کاش نخونی کاش ندونی...بازم احساس تنهایی میکنم انگار تو زندگیم جادو شده خوشیام کوتاه مدت شدن..لذتی ندارم.کاش تموم بشه این روزایی که دوسشون ندارم
ببخشید که به کسی سر نمیزنم....فقط وقت ندارم همین
![]()
قت بخواي عشقت را از كسي پس بگيري بايد قلبش را بشكني.........................
عشق ورزی
روزی مردی عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند، تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و پرسید : چرا عقربی را که نیش می زند نجات میدهی؟
مرد پاسخ داد: این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من اینست که عشق بورزم.
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتاً نیش میزند؟
عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن، حتی اگر دیگران تو را بیازارند.
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر
» .با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت
John
پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوستت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
زخم زبان دوستانه
اگر می دانستی چه دردناک می خراشد دلم
...نگاههای ناباورانه
اگر می دانستی چه می خورد روحم
...اشارات تلخ آشنایانه
اگر می دانستی چه زنجیر گرانی است بر گردنم
...رفتار نامهربانانه
اگر می دانستی چه زجری میکشم هر لحظه
....از این حرفها و حرفها و حرفها
آنگاه تو هم مانند من شاید
...خاموش می ماندی
مرد و مردانه
بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم
و با هر جمله ای صد ژاله می ریزم
که آن تک لاله ی گلزار اُلفت را
دگر هرگز نمی بویم
چو می دانم تورا زین پس نخواهم دید
و دیگر من گلی از باغ گل هایت نخواهم چید
قلم گویی که با اکراه می لغزد
و از وحشت چه می لرزد
تو گویی این قلم از واژه ی بدرود می ترسد
بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم
دو چشمم خیره بر یک تقطه از دیوار
نگاهم مات و بی روح است
و دل سرشار اندوه است
که از این پس رخ زیبای تو
تصویر قاب چشم مشتاقم تخواهد بود
دو صد لعنت بر این بدرود
بدان شاید که در شعرم نگنجی باز
و با مرغی دگر شاید کنی پرواز
ولی من آشیان عشق پاکت را
به رسم یادگاری پاس خواهم داشت
و در هر گوشه اش تک بوته های یاس خواهم کاشت
منم شاید زمانی با دلی دیگر در آمیزم
و شاید تا ابد از عشق بگریزم
ولی نام تورا از هر درخت مهر
که در باغ دلم روید درآویزم
به یادت باز می گریم
به یادت باز می خندم
ولی من روزن آن خاطرات با تو بودن را
بدان هرگز نمی بندم
بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم
اگر در این زمان دنیا غم انگیز است
اگر گلزار عشق و مهر هم در خواب پاییز است
به جان من آرزو دارم
که فردا در دل پاک و پر از مهرت
نسیمی خوش،معطر از بهار آید
دوباره لاله ی عشقی ببار آید
خداحافظ تورا زین پس درون سینه می جویم
بخوان این آخرین شعری که با یاد تو می گویم

پرسيد که چرا دير کرده است ؟ نکند دل ديگري اورا اسير کرده است ؟ خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تاخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت : خوابي سالها دير کرده است در ايينه به خود نگاه ميکنم آه عشق او عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است....
|
فالنامه
|
|
|